ادامه مطلب ...
تا حالا به این فکر کردی، با اینکه «سگ» به
وفاداری معروف است، اما چرا میگویند: مثل سگ پشیمان میشوی؟ چون ته وفاداری پشیمانی است!؟ با اینحال وفادار باش!
من می توانم
خوب باشم،
من می توانم بد باشم،
من می توانم خائن باشم یا وفادار،
من می توانم فرشتهخو باشم یا شیطانصفت،
من می توانم تو را دوست داشته باشم،
من می توانم از تو متنفر باشم،
من می توانم پاسخت را بدهم،
من می توانم سکوت کنم،
من می توانم نادان باشم،
من می توانم دانا باشم،
و اما من بهترینم ...
آتشی است در دلم که هیچکس را جرات گذشتنِ از آن نیست. نترس سپیده من! بگذر، آتشی که تو از آن بگذری سرد میشود !
دلم گرفته و کم مانده تکه تکه شود
شبیه منطقهای که هنوز مین دارد
دوباره سفرهی عید از نبودنِ تو پُر است
قبول نیست، مگر انتظار سین دارد؟
ناشناس
نامِ «بهار»
بر سرِ زبانها افتاده است
ولی هنوزهم
وردِ زبانِ من
نام* توست!
*نامَت سپیده دمی است که بر پیشانیِ آسمان میگذرد.
*متبرک باد نامِ تو!
" ابــراز احســاســات
زیــاد از حــد
بــعضی هـا را
بـی حــس مــیکند "
دلم گرفته است از خدایی که گاهی فکر میکنم بعضیوقتها نیست و بعضی وقتها زیادی هست!
اقرار میکنم که آدم مزخرفی میشوم وقتی نمیتوانم حتا به خاطر خوشبختیِ ظاهری خودم هم که شده به چیزی که نیستم، تظاهر کنم! هر چه و هر که را که برایم عزیز بود بخاطر همین اخلاقِ چرت از دست دادم.
چون بازیگر نیستم! شاید هم تا حالا کارگردانِ قابلی پیدا نشده که بازیِ قابل قبولی برای اکران عمومی از من بگیرد.
زمانی خیلی مراعات آدمها را میکردم، اینکه هیچ سوء برداشتی از حرفها و اعمالِ من نکنند! چقدر انرِژی صرف میکردم تا متقاعدشان کنم که بعضی برداشتهایشان دور از واقعیت است! حداقل در مورد کسانی که به نوعی دوستشان داشتم، قبولشان داشتم.
خیلی وقتم هدر شد تا بفهمم که آدمها آنطوریکه دوست دارند دربارهی پدیدهها فکر میکنند! نه آنطوریکه باید فکر کنند. امان از روزی که بخواهند شخصی یا عقیده ای را در ذهنشان تخریب کنند! آنوقت است که به جایِ سر با دیگر اعضایِ بدنشان فکر میکنند!
اعتراف میکنم که بعضی چیزها خیلی درد دارد، آنقدر که حتا گاهی فکر میکنی تمامِ اعضایِ بدنت حتا موهایت از شدت درد تیر میکشند! ولی وقتی فکر میکنی این دردها میارزد به اینکه حداقل خودت حسِ حقارت نکنی؛ آرام میشوی.
طرد شدن، بخاطر صداقتِ وحشتناکت در جایی که همه شیفته ی دروغند، موضوع تازهای نیست! و من اولین نفری نیستم که مزهی تلخ توهین و تهمت را بخاطر صداقتِ وحشتناکش میچشد؛ قاعدتن آخرینشان هم نخواهم بود!
تا امروز به دیدگاه و نوعِ نگرش خیلیها ( خیلیهایی که عاقل تر و منطقی تر و روشن فکرتر از دیگران تصورشان میکردم) بها میدادم! از امروز به بعد من مسوول تفکرات هیچکدامتان نخواهم بود. راحت باشید! برداشت شما از من به خودتان ربط دارد. دیگر اصلن برایم مهم نخواهد بود توئی که حتا زخمهایِ مرا خوب میشناسی، حتا دست به جایِ زخمهایم زدهای و میدانی که « همهی زخمهایِ من از عشق است» با نهایت خونسردی درباهی من قضاوت میکنی؟ فقط به صرف اینکه شبیه اطرافیانَت نیستم و در چارچوبِ مقررات مغزِ کوچکِ تو فکر نمیکنم، رفتار نمیکنم، لباس نمیپوشم؟ حرف نمیزنم؟ « تو را چنان که توئی هر نظر کجا بیند/ به قدرِ دانشِ خود هر کسی کند ادراک!»
دیگر برایم مهم نخواهد بود که تو( تویِ نوعی) با ادعایِ روشن فکری آنچنانی هنوز در افکارِ پوسیده و مسموم نیاکانت گرفتار باشی! دستکم با خودت صادق باش. اینهمه تظاهر به چیزی که نیستی؛ فاجعه است میفهمی؟ فاجعه! هم برایِ خودت و هم برایِ کسانی که دوستت دارند.
من مثل خیلی ادبیاتیهایِ دیگر خیلی ادعایِ فهم و شعورم نمیشود! ولی با کمالِ افتخار اعلام میکنم، که آمال و اهدافَم هم در جفتگیری و تولید مثل و پس انداختن بچهای که فردا بشود مثل خودم( از کس دیگر مایه نمیگذارم) و آینهی دق تو و امثالِ تو؛ خلاصه نمیشود!
راستش را بخواهید بعضی تجربهها به قیمتِ عمر و جوانی آدم بدست میآیند، به قیمت از دست دادن حسهایی که زمانی دیوانهوار دوستشان میداشتی، و دیگر به مرحلهای میرسی که میبینی قسمت عمدهی احساساتت را از دست دادهای و دیگر تا آخر عمر نمیتوانی کسی را با تمامِ وجودت دوست بداری... از قبیل اینکه هر آدمی قیمتی دارد، و اگر بیشتر از قیمتش بپردازی، در حقِ آن آدم بدی کردهای، چون میپندارد که خیلی میارزد و خودش را چنان با این تفکر، بیارزش میکند که دیگر مُفتش هم گران میشود!
خیلی چیزهایی که من دارم راجعشان مینویسم، خیلیها میدانند و میفهمند و درک میکنند؛ فرقِ من و امثال من در بیانِ این دردهاست! ادعا هم نمیکنم که قلمِ خوبی هم دارم! خیلیها را میشناسم که خیلی بهتر از من بلدند بنویسند، دردها را خیلی هم بهتر از من حس میکنند، ولی سکوت میکنند چون میدانند در جایی که صدا به هیچ جایی نمیرسد یا دستکم همه خود را به کری زدهاند، لال شدن، بهترین انتخابِ ممکن است.
ولی من مینویسم، چون معتقدم که اگر حتا یک نفر با نوشتههایِ من، احساس کند که در تحمل خیلی چیزها تنها نیست، به هدفم رسیدهام، چون خودم با خواندن خیلی چیزها، کمتر احساسِ بدبختی میکنم.
من ارزش آدمها را به افتخارات شجرهنامهی خانوادگی یا رقمهای حساب بانکی و یا تعداد بنچاق هایِ شان، نمیدانم! و سر بودن آدمها را در اینها خلاصه نمیکنم!
دارم سعی میکنم، دلم را بزرگتر کنم، البته نه به اندازهی دریا که آنوقت تو وامثالِ تو ساده در آن غرق میشوید! حالِ نعشکشی تویِ دلم را ندارم!
حالا هر چقدر که دلتان میخواهد، قضاوت کنید، اگر درست که دمتان گرم، اگر که غلط که باز هم گوارایِ وجود! من همینم که میبینید با تمام بدیها و نقطهضعفها و خوبیهایَش... خودم را رها کردهام از تمامِ تعلقاتی که قبل از اینکه مرا یک انسان ببیند، یک مرد میبیند ولو اینکه هیچوقت از مردانگی هم برایِ کسی که دوست میداشتم، کم نگذاشتم! خیلی سخت نیست فهمیدن اینکه وقتی یک نفر از هفت میلیارد جمعیتِ رویِ زمین خیلی دوستت دارد، در قبالش شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر حتا زنده بودن و نبودنت عین خیالشان نیست...
از همان روزي كه دست حضرت
«قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت
«هابيل»
از همان روزي كه فرزندان
«آدم»
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه
«يوسف»
را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينهي دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبهها است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست ...!
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نیست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است ........................... !!!
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
من که از خوندن این داستان واقعا نتونستم جلوی اشکای چشامو بگیرم
عزیزم منتظر برگشتنت هستم
منو تنها نذار
بخدا دوستت دارم
یک
روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری
برای
ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن
گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری
دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه
بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را
برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک
روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل
رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به
همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود!
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر،
آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش
را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن
رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع
کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی.
از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می
دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او
قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه
وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و
بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
واقعا داستان آبداری بود که به حال من طراوت خاصی بخشید !
براستی اگه بخوای درجه عشقو به نهایتش برسونی اینه که جونتو بخاطر یارت کف دستت بگیری و هر لحظه آماده بخشیدنش باشی.
من که بخاطرش هیچ چیزی کم نذاشتم خودشم میدونه و تو لحظه های باهم بودنمون گرفته بود که جونمو بخاطرش به مخاطره میندازم تا هیچ خطری اونو تهدید نکنه ...
زیر پتوی تار شب بغض گلومو می شکنم
که هیشکی با خبر نشه اونی که میشکنه منم
قصه من حکایت گریه تلخ و بی صداست
کو کسی که منو فقط بخاطر خودم بخواد
باز یکی بود یکی نبود، به زیر گنبد کبود
سهم من از ستاره ها حتی یه چشمک هم نبود
چرا یه قلب ساده رو کسی ازم نمی خره
چرا همیشه بی کسی سهم دل ساده تره
ترنم زیبای زندگی در نگاه تو هویداست ودرلرزش صدای دلنشینت طنین انداز گشته است آن هنگام که بر بستر خیالم نجوا میکنی وحرفهای شیرین و امیدوارکننده بر لبانت جاری میشود وسخن از مهر به میان می آوری جان دوباره بر کالبدم میدمی عشق من پریشانیت را نبینم. این آرزوی قلبی من است. پس ترانه ام باش وجاری باش در نهر وجودم…که زنده به وجود توام…

